کتاب بودن با دوربین؛ مردی در قاب

الهام صالح/ دوربین.نت: می گفت:«می توانی نگاه نکنی! می توانی مثل قاتل ها صورتت را بپوشانی، اما جلو حقیقت را نمی توانی بگیری!» برای او عکاسی صرفا عکس نبود. فرایند و طی مسیر بود. با همین نگاه هم عکاسی می کرد. عکس هایش تلخ بود، نه این که به خودی خود تلخ باشد، تلخی ها را روایت می کرد. رسالتش افشاگری معضلات و بی عدالتی های اجتماع بود. به قول خواهرش «قصدش این بود که صبحانه را به همه کوفت کند! قصد بدی هم نبود. دائم می خواست بدبختی ها را افشا کند و آن را به رخ آدم های الکی خوش بکشد.»

این جملات، تعبیرهای شخصی نیست. تعاریفی است از آدم هایی که روزگاری را با او گذرانده اند؛ مادر مثلا، یا خواهر، یا همسر، حتی همکار. هر کس که او را می شناخته، بخشی از شخصیت و منش رفتاری او را افشا کرده. او «کاوه گلستان» است و کتابی که زندگی، آثار و مرگش را شامل می شود، «بودن با دوربین» نام گرفته است.

کتاب با این جملات آغاز می شود:«دیشب خواب میلفیلد را دیدم. خواب آن روزهای شلوغ دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ که آن جا درس می خواندم. توی خوابم کاوه هم بود. آره اسمش همین بود. رفیق خوبی بود. امروز فکر کردم توی وب ردش را پیدا کنم و توی گاردین دیدم که او کشته شده. در عراق! هنوز شوکه ام. کاوه در عراق کشته شده!» بعد مقدمه ای است از نویسنده؛ «حبیبه جعفریان»، همراه یادداشت هایی از «شهریار توکلی»، «بابک احمدی» و «یوریک کریم مسیحی».

کریم مسیحی، در واقع یک عکس نگاری تحویل داده و پایان کتاب هم عکس هایی است که کاوه گلستان به ثبت رسانده. بین این یادداشت ها هم مصاحبه هایی هست با «فخری گلستان»، «هنگامه گلستان» (جلالی)، «لیلی گلستان»، «بهمن جلالی» و «پیمان هوشمندزاده».

مرگ کاوه برای مادرش آشنا بوده؛ همه سال هایی که پسرش برای عکاسی به جبهه می رفته، می دانسته مرگ در کمین کاوه است. همین او را مقاوم کرده تا در تشییع جنازه اشک نریزد، اما این غم جایی در خلوت سر باز کرده:«می دانستم دست به گِل که بزنم منفجر می شوم و همین طور هم شد؛ دست به گِل که زدم منفجر شدم؛ یک ساعت گریه کردم و نعره کشیدم، بغضم تمام نمی شد.»

هنگامه گلستان؛ همسر کاوه گلستان در کتاب از لحظات با هم بودنشان در زندگی و کار گفته:«عکاسی می کردیم، اصلا کارمان این بود. زندگی مان کارمان بود، کارمان تفریح مان بود، تفریح مان اعتقادمان بود.» او از همراهی با کاوه هم گفته:«ما دو نفر توی همه چیز با هم همکاری می کردیم. کار خانه، بچه، غذا خوردن و همه زندگی مان اصلا با هم بود. عکاسی و کارمان…»

لیلی گلستان هم در  بخش هایی از «بودن با دوربین»، نگاه او را به مرگ واکاویده:«مرگ در نگاه کاوه خیلی عجیب است. انگار مرگ را کنار خودش می دید و خیلی بی محابا با آن مواجه می شد…»

در کنار این نگاه ها که بیشتر شخصی است، نگاه های اجتماعی تر هم به کاوه گلستان هست که توسط «بهمن جلالی» و «پیمان هوشمندزاده» به آن ها پرداخته شده. آن ها در این کتاب از مردی گفته اند که می گفت :«می توانی نگاه نکنی! می توانی مثل قاتل ها صورتت را بپوشانی، اما جلو حقیقت را نمی توانی بگیری!»

بودن با دوربین/ حبیبه جعفریان/ حرفه هنرمند

920225_2

 

 

اضافه شده در تاریخ مرداد ۲۱, ۱۳۹۲



اضافه کردن نظر